روایت قی . رشت رشت ، پل رودخانه ی زَر در محله ی امین الضرب . و راز رمزهای عجیبش.
ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًٍٍٍٍ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًٍٍٍٍٍٍُُُُُ}-• .
( {ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ} }-;-{_ NOVEll _}-;-{ {ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ } )»-؛
ٌ
امین الضرب در رشت
محله ای که میتوان آنرا به کتاب قصه ای قدیمی همچون هزار و یک شب توصیف کرد .
این محله ، بافت سنتی و کوچه های خشتی خود را با رنگ و لعاب زندگی اتوماسیون و مدرنیته معاوضه نکرده . و گویی همچون کپسول زمان ، همه چیز درونش ثابت و ماندگار شده. این محله ی شهر رشت ، بیشتر مصداق خیابانی باریک و پر پیچ و خم است که دو سویش کوچه های بن بست و باز بسیاری دارد . و مشابه یک (،گذر) است که با وجود تمامی پیچ و تاب ها و خمیدگی هایش باز همراستای رودخانه ی پر آب زرجوب اغاز و پایان میابد.
امین الضرب یعنی مسیر و خیابانی باریک که در عرضش به زحمت یک لاین رفت و یک لاین برگشت وجود دارد . مسیری پر پیچ و خم و مارپیچ که از بازارچه ی چوبی میوه و تره بار سنتی زرجوب و کنار پل باریک زرجوب آغاز و هم راستا با جهت رودخانه ی زَر (زرجوب) پیش میرود .از چندین باغ بزرگ شخصی و یا ممنوعه میگذرد ، از شهرکی متروکه و پر رمز و راز در دل باغی وسیع عبور میکند ، تا به باغی دیگر و مخوف و بی انتها بنام سیاه باغ. منتهی میشود . سیاه باغ بدترین پیشینه را در سطح شهر داراست و کمتر انسانی شبها جراءت ورود به ان را دارد ، بعبارتی دیگر این باغ در میان ده باغ بزرگ شهر ، ناخلف ترین و شرور ترین و بزرگ ترین باغ محسوب میشود ، که شهرت سیاهش را مدیون حوادث دلخراش و جنایاتی ست که در پستوی مخوف و پنهانش بوقوع پیوسته . از اینرو همسایگی با چنین باغ شرارت پیشه ای سبب سرافکندگی محله ی امین الضرب شده . و همواره در زیر پوست محله حوادثی در کمین نشسته . و هر جرقه ی کوچکی مقدمات بروز حادثه ای را فراهم خواهد کرد . اکثر قسمت های محله دارای هویت منحصر بفرد خودش است ، که هزاران داستان واقعی و تلخ شیرین در خود نهفته دارد . بطور مثال از ابتدای محله ی ضرب از سمت بازارچه ی چوبی و حُرمت پوش کافیست موازی با طول رودخانه ی عمیق زر ، دوصد متر به پیش بیاییم تا پل باریک چوبی زهوار در رفته و قوس داری را بروی رودخانه ی عریض طویل زرجوب ببینیم ،
با کمی دقت میتوانیم ببینیم که شال صورتی رنگی در دو متر پایین تر بروی تیغه ی تیز و فولادی پایه ی پل آویزان است و در هوا تاب میخورد و میرقصد ، اما رقصی از جنس هجرت از زندگی به دنیای مردگان[] +~ًًٍٍْ .
اپیزود اول **:** آمنه و گربه ای که بروی دو پایش راه میرفت و فارسی را با لهجه ی عربی سخن میگفت.
-;ْ( (ٍُ لطفا دوستانی که به مسایل ماوراءالطبیعه فوبیا و ترس نهان دارند ، هم اکنون این کتاب را به شخص دیگری هدیه بدهند) )»;ْ
صفحه هفتم _ اثر : رمان انتزاعی حقیقی و مجوز اثبات مستندات از ممیزی وزارت ارشاد اسلامی دریافت گردیده/
*ْ ْ ادامه »___
ًًًًٍٍْْ~[]+ همین یکسال و یک ماه پیش بود که دختری غریب و تازه عروس پس از طرد شدن از دیار خود بهمراه عشقش به این شهر بارانی هجرت کرد ، و بعبارتی پناهنده ی رشت شد . او در اوج خوشبختی و رضایت از شوهرش در ابتدای زندگی مشترکش ،بروی پل باریک و مرتفع آمد ، رودخانه ی زَر در ان مقطع از سال بدلیل بارندگی های شدید تا هشت متر عمق داشت و شدت جریان آب و ضایعات فی و یا کُنده های درختانی که از بالای مصب رودخانه کَنده شده سبب جمع شدن الوار و نوخاله های زیادی در زیر پایه ی پل شده بود ، و پایه های پل تا زانوی خود در آب بود .
شاهدان همگی از لحظه ی حادثه ، شرح حال مشترکی داده اند ، و گویند که ، آمنه ، یک روبان کوچک صورتی را بر حفاظ حاشیه ی پل گره زد و چندین بار ان روبان را باز و در چند قدم انسوتر مجدد بست . و لحظات اخر یکی از رهگذران که پیرزنی در همسایگی شان بود و بقصد رفتن به نانوایی ، حین عبور از پل ، با او مواجه گردیده ،با گشاده رویی و خوشحالی گفته بود که؛
بنظرتون این پرچم صورتی رو کسی ممکنه از دور میله ی نرده های پل باز کنه و اشتباهن ببنده به موههاش؟
پیرزن که همواره در شراط عادی ، هر مطلب را در سومین بار میشنوید و میگفت ؛ هاان؟ و در چهارمین بار تازه شک میبرد که ماجرا چیست؟
هیچ نشنیده بود ، ولی به لطف نوه ی کوچکش از عرض باریک و کف چوبی و زهوار در رفته ی پل از کنار آمنه گذشتند و زنبیل پیرزن نیز سبب لبخند نشاندن بر چهره ی امنه شد.
نوه نیز زیر لبی قر قر میکرد که چرا مادربزرگش از پوست ابمیوه های ساندیس ، زنبیل خلق کرده
اما حتی از نظر ان کودک نیز یک جای کار میلنگید ، زیرا آمنه به یک تکه روبان کوچک میگفت ؛ پرچم !.
هنوز نانوایی تنورش داغ نشده بود که آمنه زیر بارش قطرات ریز و کوچک باران ، در خزان 1359
خودش را در لحظه ای شوم و غیر منتظره به پایین پرت کرد ، حین سقوط شال صورتی رنگی که به سر داشت ظاهرا ناخواسته به تیغه ی اهنی پایه های پل گیر کرد و سر او نیز به تیغه ای تیز پل اصابت کرد و از ارتفاع زیاد خودش را پرت کرد به پایین . او در جریان شدید آب رودخانه ای سرکش و طغیانگر سقوط کرد، هیچ کس ندید که او بروی آب بیاید ، و چندید روز در شهرهای بالاتر که رودخانه به مرداب انزلی میرسد دنبالش گشتند ، و تنها وقتی حقیقت عیان گشت که بدلیل صاف شدن اسمان و توقف بارندگی ، سطح آب کمی پایین امد ، و مشخص گردید که پیکر امنه دقیقا زیر پایه های قطور پل ، بین نوخاله ها و الوار ها گیر کرده است ، .
و اما پس از مدتها همچنان شال صورتی رنگ و حریرش در هوا میرقصد و در وسط عرض رودخانه و یک متر پایین از کف پل ، به تیغه ای گیر کرده ، و هر لحظه از شبانه روز در نقش پرچمی ست که بر افراشته و برقرار است و همچنان در باد میرقصد تا آخرین رد پای آمنه بروی این کره ی خاکی و زمین سنگی و اجاره ای را به یادمان بیاورد. روبان صورتی نیز توسط دختر نوجوانی بنام آیلین از حفاظ پل باز شد و او بیخبر از ماجرا گره ی کور روبان را به زحمت گشود و با آن روبان زیبا برای موی خودش یک گره مو درست کرد و موههای بلندش را بست و خوشحال سمت خانه رفت تا به مادرش آنرا نشان دهد
و اما • • • • ،
آمنه به چه نیتی قصد نشانه گذاری محل خودکشی خود را با یک روبان باریک صورتی رنگ داشت؟
هیچ کس نمیداند ، اما از دست تقدیر شال حریر صورتی رنگش بطور کاملا ناخواسته به ان مکان گره ی کوری خورد ، و در باد همچون پرچمی از یک تراژدی و سرنوشتی نافرجام برافراشته ماند تا یاد و خاطر آمنه را بی وقفه زنده بدارد .
این یک روایت حقیقی ست ، و هدف نقل صحیح ماجرا بوده به همین دلیل بی پیرنگ نگارش شده . از بیان مطالب غیر حقیقی و یا گمانه زنی ها پرهیز شده ، زیرا اثباتشان مقدور نبوده ، روایتی مشترک پیرامون این حادثه از جانب سه شخص مرتبط وجود دارد ،
•ًًًًٌٍَُُِ ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍََُُُُُُِّّّّّّْْْْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًٍٍٍٍٍٍ شخص اول یک_ زینت خانم (همسایه ی آمنه )
1_ _ ایشان مدعی شدند که آمنه لحظاتی پیش از مرگ ، به او گفته بوده که خواب عجیبی دیده و اگر بمیرد میتواند مجدد به دنیای غیر مادی و ادامه ی خواب نیمه تمامش برسد. [درحالیکه مرحوم آمنه یعنی سیده ربابه سبز پیشخانی صیقلانی ، هیچگونه سابقه ی بیماری روحی نداشته و در سلامت عقل و روان سیر میکرده ]
•ٌٌٌٍٍٍٍٍٍُُْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ•ًًًًٍٍٍٍُ شخص دوم_
~ 2__ شوهر آمنه . اقای سعید وارثان دیلمی _
ایشان ادعا میکنند که هیچ کم و کسری و مجادله و مشکلی در زندگیشان نبوده و آمنه خیلی هم از زندگی مشترکشان راضی بوده ، اما تمام مشکل از نیمه شب پیش ،از حادثه اغاز گشت. زیرا گویا نیمه شب آمنه او را بیدار کرده بود و خودش مشغول صحبت با موجودی خیالی بود . در پاسخ شوهرش که پرسیده با چه کسی حرف میزنی او پاسخ داده
امنه؛ با این آقای گربه ای که روی دو تا پاهاش راه میره و بلده فارسی حرف بزنه.
سپس شوهرش پنداشته که او خواب میبیند و او را صدا زده . در ادامه نیز آمنه ادعای عجیبی را برای شوهرش بیان کرده که به دور از عقل سلیم است.
آمنه مدعی شده که ساعتها در یک جشن و پایکوبی بوده به همراه آن گربه ی تمامن سیاه. گربه ای که بروی دو پاه راه میرفته و با لهجه ی عربی ، فارسی را حرف میزده از او خواسته که از دنیای مادی و زمینی دل بکند و یک روبان صورتی را در لحظه و مکان خروجش از دنیای نفسانی و فانی بعنوان یادگاری بیاویزد .
سوم_ سومین روایت که کمی مقبول تر و مستند تر است مربوط به تیم بررسی و تحقیق تشخیص هویت شهربانی و کمیته ی بررسی صحنه جرم در محله امین الضرب ، واقع در ابتدای حوزه ی شالکوه ست. که سرهنگ سید فرزاد شفیعی کنارسری ریاست وقت کلانتری میگوید که آمنه ، عادت به دلنویسی داشته ، و این امر کمک بزرگی به جمع اوری مدارک و عدله برای یافتن حقیقت است . ایشان مبنای کار را طبق اظهارات مشابه اهالی کوچه ی بهار و نوشته های مکتوب فرد متوفی بنا نهادند. مرحومه آمنه در دفتر های به رنگ کاهی و شیره ای رنگ با خودکار مشکی روزمرگی هایش را دلنویس میکرد ، و در نوشته هایش از شش ماه اخیر تا کنون ، سه مورد حضور و برخورد با گربه ی دو پا ایستاده و سیاه رنگ قید شده . ولی ماباقیه نوشته هایش گویای رضایت کامل وی از زندگیش و همسرش بوده . او هیچ نشانه ای از مشکل اعصاب و روان نداشته . اما درون دفتری ، مربوط به دو ماه قبل ، بی مقدمه هفت مطلب کوتاه با شماره گزاری به ترتیب زمانی وجود دارد که لحظه ی نوشتنش ، هنوز هیچکدام رخ نداده بود، ولی دست کم اکنون اولین موردش بوقوع پیوسته .
توجه : جملات عینن قید شده ، اما فاقد رعایت دستور زبان فارسی ست . و گاه از جملات عربی استفاده شده . در حالی که آمنه هرگز عربی را تسلط نداشته.
او در این صفحه ی بی ربط اما مرموز نوشته:
.
_1. حریر روبان صورتی برافراشته در باد ، رودخانه ی طغیانگر و سرکش ، دختری ، امانت زمینی اش را به رودخانه ی زَر انداخت و روحش خیس سوی نور شتافت .
2_ دختر بچه ای معصوم و یتیم بیگناه قربانی شد با ارزویی اشتباه. میمیرد ستاره ی شهاب سنگ ارزویش را نشنید. قاتلش مرغ امین . همین .
3،__ پسرک نوجوان گنجشک ها را از یاد میبرد گنجشکها هم لانه میخواهند او میمیرد قاتلش گنجشک ها.د
4_ برای انتخابات جلسه را دست گرفته بود و از حیله دشمنی غایب در جلسه بیخبر به کیف قهوه ای نگریست. همه جا انفجار گردو خاک ، بیشمار میمیرند. قاتلش کلاه صفت بود شاید ، او میگریزد به دیار غربت تا سی تقویم بعد میمیرد
5_ پسرکی ست اکنون جوان . اهل دریا ست.
او بهترین ورزشکار میشود ، او از بدو تولد یک قایقران ماهر زاده شده . پشت لبهایش سبز ، به دنبال توپ میدود در ساحل. او اما قایق ندارد . ده تقویم بعد ترمزش دیر میگیرد و او با کودکش از کالبد میروند سوی نور. هرگز نخواهند فهمید که چرا ترمزش خالی بود
6_،گربه گفت که یک مرد با گیتار بنده ی خدا نامش میشود . او را همه میشناسند یکروز اما بیست تقویم بعد. او در جنوب است. نصر . برادر خانمش از زهر مصری استفاده تا هیچگاه نخاهند فهمید راز قتل
.
((( اکنون بعد از سی و هشت سال
تمامی سینزده مورد رخ داده و از اپیزود دوم ، به شرح یکایکشان خواهیم رفت)) )
_ ({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»:ًًًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُْْْْ-<•>ًًًٌٍٍٍٍٍَُُُُّّّْْْ-:({ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}}»
پایان اپیزود یک . ش
از قصه های محله ی ضرب
داستان های کوتاه حقیقی
بقلم شهروز براری صیقلانی
http://raiygan98roman.blogfa.com
http://shahroozseighalani.blogfa.com
-:((ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُِّْْْ;ًًًٌٍٍٍُْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍٍ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًٍ•ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٍٍٍ}};ًًًًًًًٌٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُّْْْْ-ًًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًٌٌٍٍٍْْْ•ًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍُُُِْْْْ»ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُْْ*ًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُِّّّّْْْْْ•ًًًًٌٌٍٍٍٍٍٍٍُُُُُِِ ًًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ-ًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍَُِِّْْْْْْ;ًًٌٍٍٍْْ{{ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًًًًًًًًًٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍُُُُُُُُُُُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًٍٍٍٍٍُُُ ًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُِّْْ•ًًًًٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُُُّّّْْْ•ًًًًًًًٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُِّّّْْْ ًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُِّّّْْْ ًًٍٍٍٍٍٍٍُ)ًًًًًًًًًًًًًًًًًٌٌٌٌٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍٍَُُُُُِّّّْْْ)»:. نشر ققنوس
اپیکیشن کتابناک
وزارت ارشاد اسلامی.
دخترکی کمرنگ _ دخترکی ساده_ دخترکی بشکل گربه _ دخترک چکمه پوش _ دخترک ضلع سوم
قسمت اول .
به نظرم امروز اسمون بلاتکلیفه . اصلا به من چه که هیچکی باخودش چتر نیاورده!? ادما تو زندگي در برخورد با ديگران رفتار و اخلاقهاي متفاوتي از خودشون نشون مي دن و به نوعي با محيط اطراف و اتفاقات پيرامونشون ارتباط بر قرار مي كنن در واقعه هر كس اخلاق خاص خودشو داره
مثلا بعضيا مي تونن خيلي خشك و جدي باشن مثل باباي خدابيامرزم انقدر خشك و جدي كه اگه يه شب با كمربند به جون مادربد بختم نمي يوفتاد شام از گلوش پايين نمي رفت
و يا خيلي شوخ طبع و بذله گو مثل اقاي كيهاني دربون شركت
حرافترين و مزخرفترين موجودي كه تو زندگيم مي شناسم
كسي كه بزرگترين ارزوي زتدگيش خريد يه پرايد كار كرده است با نازلتريين قيمته
يا مي تونن فوق العاده لوس واز خود راضي باشن مثل مژگان
در واقع مژگان كپي برابر اصل باربيه تازگيا دماغشو عمل كرده و فكر مي كنه زيباترين و بدون نقص ترين دختريه كه تو شركت وجود داره و خواستگار گر وگر از درو ديوار براش ريخته
يا انقدر مهربون و دلسوز باشن كه ادم در كنارشون احساس شادي و شعف كنه مثل صاحب خونه عزيزم كه اگه اجاره يك ماهش عقب بيفته علاوه بر داد و بي داد هاي مداوم و گوش خراشش بايد تمام درسا و پروژه ي بچه هاشو يه شب مونده به تحويل بي كمو كاست انجام بدم
و در اخر اينكه مي تونن خيلي ساده ،خجالتي،ترسو، بي عرضه، بي دقت، حواس پرت ،زشت و بي نمك، باشن . دقيقا مثل من
به طوري كه اگه كسي براي اولين بار با من برخورد داشته باشه كمتر از 10 دقيقه حاضره كه دست به فجيحترين قتلها بزنه كه از دست من خلاص بشه
البته به 15 دقيقه هم رسيده و این تو نوع خودش يه ركورد محسوب ميشه
اگه از اسمم بپرسيي بايد بگم هـــــــي بهترين گزينه تو تمام گزينه هاييه كه منو باهاش صدا مي كنن
نمونه بارز با بيشترين كاربرد .هي دباغ
براي صميمت در كار .دباغ.
اوج خفت و خواري.هوي
در بين همكاران كه زياد باهاشون صميمي نيستم .ببين
در بين دوستان صميمي .دباغي
به علت شباهت فوق العاده من به این موجود .گربه
و
مي تونم بگم
در بسياري از موارد سبيلو هم بهم گفته شده كه بيشتر در جمع اقايون بوده
جايي كه من توش كار مي كنم يه شركت بزرگ خصوصيه كه وارد كننده و صادر كننده قطعات كامپيوتره
و من يه عنوان يه قطره ناچيز از این درياي بي كران همراه با قطره هاي بزرگ و كوچيكش مشغول به كارم
محل كار من يه اتاق كوچيك 12 متري بدون پنجره و و تنها شامل يه ميز يه كامپيوتر و چندين كمد كه فقط توش پر شده از زونكنهاي رنگو وارنگ
اوه يادم رفت يه ميز ديگه هم هست كه متعلق به اقاي حيدريه
بايد اقاي حيدري رو از نظر اخلاقي هم رده پدرم قرار داد چون چيزي از اون كم نداره هم از نظر سني و هم از نظر بد دهن بودن
كافيه يكبار همكلامش بشي حرف زدن خودتم يادت مي ره
تو این 3 ساله خوب با اخلاقش اوخت شدم كمتر كسي باهاش راه مياد و يا به قول معروف حرفشو مي فهمه
من زبون نفهم كه تا بحال زبونشو فهميدم و این واقعا جاي شكر داره
امروز بر خلاف تمام روزاي ديگه كمي مهربونتره چرا ؟؟؟؟
چون قبل از ورود خودش براي خودش چايي اورد
كاري كه من هميشه بايد انجام مي دادم تا اون روي مبارك سگش بالا نياد
پس نتيجه مي گيرم امروز مهربونه و نبايد پا رو دم بي خاصيتش بزارم
حيدري- هي دباغ اون زونكن سال 89 زودي بردار و بيار
- چشم الان ميارم بفرمايد اقاي حيدري
با فرياددباغ دباغ
- بله؟
حيدري- تو هنوز نفهميدي وقتي مي گم 89 بايد كلشو بياري. پس فاكتوراش كدوم گورين
- اهان چشم چشم يه لحظه .اي خدا پس این فاكتورا كجان همين دوماه پيش اينجا بودنا .چرا پيدا نميشنواي الان بفهمه هنوز دارم مي گردم سگ ميشه
حيدري- دباغ دباغ چي شد؟
- نيستش
حيدري- چي؟
- فاكتورا نيستن
حيدري- نيستن !!!!!!!!!!!!!! تو غلط كردي كه انقدر راحت مي گي نيستن
خودشو با اون هيكل پخمش به زور از روي صندلي جدا كرد و به طرف قفسهاي اتاق بايگاني امد.
حيدري- مگه اينجا نذاشتيشون
عينكمو كه نيمي از صورتمو پوشونده با دست كمي بالا مي كشم و با ترس بهش نگاه مي كنم.
- چرا ولي الان نيستن شايد تحويل قسمت مديريت شده كه حالا نيستن
حيدري- خفه بمير برو انورو بگرد منم اينورو زود باش تا صداشون در نيومده
خوبه كه امروز مهربون بود كه انقدر فحش حوالم كرد
- خوب بگرد گربه خانوم بگرد كه تا پيداش نكني از اينجا خارج بشو نيستيا
بعد از كلي گشتن و خاك خوردن به مغزم فشار اوردم و به این نتيجه رسيدم كه يا من كورم كه نمي بينم يا حيدري در حال چرت زدنه كه صداش در نمياد
با دهني كج و دستاي خاكي از بايگاني زدم بيرون .پس این كجاست حالا چي بهش بگم
وارد اتاق شدم ديدم داره با ارامش موهاي بد حالتشو كه به زور گريسو و انواع روغن درست نگه داشته رو شونه مي كنه چرا انقدر ذوق زده است
- اقاي حيدري من.
حيدري- ساكت شو حوصلتو ندارم ببين من دارم مي رم دفتر رياست باز دست گل به اب ندي تا بيام
اهان اينو بگو باز داره مي ره دفتر رياست يعني رفتن به اونجا انقدر ذوق كردن داره . چي بگم حالا خوبه حيدري كاريه نيست و گرنه چه ها كه نمي كرد
در حال رد شدن از كنارم
-اه پرونده رو پيدا كرديد
حيدري- اره همينجا رو ميز خودم بوده و خنديد
وا يعني من داشتم اونجا وقت تلف مي كردم
با بي قيدي شونه هامو بالا انداختم و پشت ميزم نشستم.
درست حدس زديد من تو قسمت بايگاني كار مي كنم در واقعه تمام كاراي بايگاني با منه و حيدري نقش لو لوي سر خرمنو بازي مي كنه كه بايد حضور فيزيكي داشته باشه و تنها دلخوشيش بردن پرونده ها به دفتر رياسته
نمي دونم كجاي اينكار دلخوشي داره
جز اينكه بايد جلوشون خم و راست بشه و فقط بهشون بگه چشم قربان بله قربان .در عصرع وقت قربان حتما قربان
و وقتي هم كه مياد ساعتها از حضور بي مصرفش در دفتر رياست حرف مي زنه و براي خودش كلي حال مي كنه
خوب بهتره قبل از امدنش يه سري به كامپيوترش بزنم اونكه عرضه استفاده كردن از این امكاناتو نداره چرا يه كار درستي مثل من باهاش ور نره
دستامو بهم كوبيدم و مثل فرفره پشت سيستمش نشستم
خوراك من كامييوتره به طوري كه مي تونم بدون كوچكترين مشكلي وارد اطلاعات شخصي افراد بشم و يا اينكه اطلاعاتو اونطوري كه دلم مي خواد تغيير بدم
اوه باورتون ميشه حتي يه بار هم اطلاعات شركتو هك كردم
خيلي شانس اوردم كه كسي بهم شك نكرد و گرنه كلكم كنده بود هرچند كار خاصي هم نكردما. فقط اشتباهي تمام اطلاعت سال 85 رو پاك كردم و همين باعث سردرگمي همه شد و تا چند روز كل سيتما رو قطع كردن و من از نعمت داشتن اينترنت محروم شدم
از چند روز پيش شروع كردم و ايدي مژگانو هك كردم خدايا از شير مرغ تا جون ادميزاد تو ايديش پيدا مي شد .
يعني يه ادم مي تونه چندتا دوست داشته باشه نه 10 تا نه 20 تا بلكه 50 تا .چطور اسماشون به يادش مي مونه
چندباري هم به جاش با دوستاي مجازيش چت كردم خيلي حال مي ده سركار گذاشتن افراد به درد نخور و علاف كه وقتشونو فقط تو ياهو و چت تلف مي كنن
امروز مي خوام به جاي يكي از دوستاي مژگان باهاش چت كنم
-سلام عزيزم
مژگان - واي سلام قربونت بشم كجايي نيستي جيگر؟
- ای قربون اون جيگر گفتنت برم
مژگان - :d
مژگان - مي خوام ببينمت
- عزيزم منم بي صبرانه منتظرم كه تورو ببينم
-راستي نمي خواي يه عكس خوشگل ديگه برام بفرستي تا فرشته زيبايي ها مو ببينم
مژگان - واي الان عزيزم اتفاقا همين ديروز يه دونه جديد انداختم
- ای جونم بفرست
واي این مژگان چقدر هرزه رفته چطور اعتماد مي كنه و عكسشو براي هر كسي مي فرسته خاك بر سر احمقش
الان بهترين وقت براي حال گيريه مژگان جونه
راستش نمي خواستم این كارو كنم اما خودش باعث شد چند روز پيش نمي دونيد چه بلايي سرم اورد
داشتم از كنار اتاقش رد مي شدم كه ديدم دست به سينه به چار چوب در اتاقش تكيه داده و منتظره
از همون دور كه بهش نزديك مي شدم سلام كردم و لي حتي جوابمو نداد
خوب من ادبو رعايت كردم اون ديگه ادب نداره مشكل من نيست مشكل ادب خانوادگي و اصل و نسبشه
طبق عادت هميشگيم عينكمو كمي بالا كشيدم
در حال رد شدن از دم در اتاقش بودم كه
مژگان - هي دباغ مي توني برام يه كاري كني
مي دونم بازم سر كارم ولي بزار فكر كنه من نفهميدم با يه لبخند كمرنگ
- چيكار مي تونم برات بكنم مژگان جو.وايييييي چرا پاهام رو هواست اخ كمرم ای دستم
مژگان- واي خدا چه باحال افتاد. بتركي دختر چقدر تو بانمكي
دستاشو گذاشته رو شكمش و با تمام قدرت داره بهم مي خنده
فريده هم از خنده انقدر سرخ شدن كه ديگه نفسش بالا نمياد
همه از اتاقشون امدن بيرونو بهم مي خندن
مژگان -حال كردي حال كردي نه جون من حال كردي. ای خدا این ديگه چي بود خلق كرديحيف گربه كه بهش مي گن
فريده - اره بابا گربه تعادل داده این چي
مژگان - واي واي نگو مردم از خنده
وكلي بساط خنده همكارا و فراهم كرد
با پوست موزي كه انداخته بود جلوي راهم باعث شد چند روز از كمر درد به خودم بپيچم
خوب این كارم درس عبرتي ميشه كه ديگرانو مسخره نكنه
هنوز منتظرم كه عكسشو برام بفرسته
كه يكي از دوستاي ديگش به اسم امير on شد
امير- سلام مژ مژي خودم
- مژگان چرا نمي فرسستي نكنه داري با كس ديگه ای چت مي كني ؟
مژگان - نه هاني جون به جون تو فقط دارم با تو چت مي كنم
- اه اميدوارم پس من منتظرم
مژگان - باشه عزيزم كمي صبر كن حجمش زياده الان مي فرستم
- باشه مژي جونم پس تا بفرستي يه بوس بيا
مژگان- بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
- ای جان فداي اون لبا
امير- مژي این چه عكسيه كه براي ايديت گذاشتيش
مژگان - قشنگه
امير- ای همچي بگي نگي
مژگان -يعني خوشت نميومد امير
امير- اره راستش خيلي با نمكه
مژگان - واي ممنون امير تو هميشه از من تعريف مي كني
امير- از تو؟
مژگان - اره ديگه
امير- تو حالت خوبه مژي ؟
مژگان - منظورت چيه امير ؟
امير- من كه از تعريف نكردم
مژگان - ولي الان خودت گفتي با نمكم
امير- مژي يعني این عكس توه؟
مژگان - اره خوب ديگه عزيزم
امير- هههههههههههههههههههههههه مژي خيلي با نمكي
مژگان - ممنون ولي كجاش خنده داشت ؟هان؟
امير- يعني مي خواي باور كنم تو يه شامپازه ای
مژگان - چيييييييييييييييييييييييي ييييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟
واي خدا مرده بودم از خنده تو ايدي مژگان به جاي عكس اواتارش يه شامپازه گذاشته بودم
كاش بودم و قيافشو مي ديدم الان بايد فشارش افتاده باشه
مژگان خاموش شد .فكر كردم كلا خارج شد كه برام يه عكس امد
- مژي هستي؟
دينگ دينگ
مژگان - اره اره هستم
- عزيزم فكر كردم رفتي
مژگان - نه عزيزم مزاحم داشتم خواستم با تو تنها باشم
- واي ممنون چقدر تو خوبي
مژگان - خواهش ببين چطوره خوشت مياد
- ای به چشم يه لحظه
واي چشمامو بستم بي شعور این ديگه چه عكسيه غيرت ميت تعطيله تو این دختر همون تاپ و شلواركو نمي پوشيدي سنگين تر نبودي بودي جانم
مژگان - چطوره عزيزم پسنديدي
- اوه عاليه عزيزم دارم ديونه ميشم از این همه زيبايي كه خدا در وجود تو گذاشته
مژگان - عزيزم انقدر هم تعريفي نيستم
- نه نگو مژي جون حالا بيشتر از گذشته مي خوام ببينمت
مژگان - تو چي نمي خواي يه عكس خوشگل برام بفرستي
-خاك تو سرم حالا عكس اونم از نوع مذكرشو از كجا گير بيارم
خوب بايد بگردم تو اينترنت و يه عكس پيدا كنم تا براش بفرستم
ای واي صداي حيدري داره مياد چقدر هم عصبانيه
-مژي مژي جونم الان ندارم فردا برات مي فرستم
-بوس بوس باي
مژگان - باي عزيزم
حيدري وارد اتاق شد انقدر عصبانيه كه پرونده تو دستشو چنان مي كوبه به ميز كه همه برگه هاي توش نقش زمين مي شن
با ترس بهش خيرم
چرا بر و بر منو نگاه مي كنه بدو اينا رو جمع كن
سريع بلند شدم و برگه ها رو جمع كردم
كارت كه تموم شد برو برام يه چايي بيار
اخرين برگه رو هم برداشتم و پوشه رو باز كردم كه برگه ها رو بزارم توش كه يه عكس 3در 4 از مردي رو ديدم كه حدودا30 ساله به نظر مي رسيد
اخيه چه با نمكه.موش بخورتت انقدر نمك داره ازت مي ريزه
چي رو داري نگاه مي كني مگه نگفتم برو برام چايي بيار
چشم چشم الان
سريع همه برگه ها گذاشتم روي عكس و به سرعت به طرف ابدار خونه رفتم
نمي دونم اقاي حيدري اونروز چش بود اما هر چي بود بدجوري اعصابش خط خطي شده بود
روز ديگه ای از راه رسيد و من سعي كردم شادابتر و متفاوت تر از هر روز ديگه ای تو محل كارم حاضر بشم .
اقاي حيدري هنوز نيومده بود و این براي من خيلي خوب بود به ساعت نگاه كردم دقيقا 8 بود و این تاخير اصلا از طرف اون باور كردني نبود كسي كه حتي قبل از 8 تو محل كارش حاضرميشد.
از دمه در اتاق تو راه رو سرك كشيدم همه تو اتاقاي خودشون بودن
اگه نمي خواست بياد پس چرا چيزي به من نگفت
بي خيال بابا يه روزم كه نيومده تو هي گير بده بياد.
خوب بياد چه دخلي براي تو داره عين اجل معلق بالا سرته مدامم چرت و پرت مي بافه بهم
دباغ اينا رو تايپ كن
دباغ كاراي منو انجام بده تا برگردم
دباغ. برام چايي بيار
دباغ. نيفتي
دباغ .خيلي مردي به جون سيبيلات
دباغ.تعداد گربه ها امروزچنداست
خلاصه براي من بهترين روز مي شد اگه سرو كلش پيدا نميشد
امروز چندان كاري ندارم از بيكاري دارم مگسا رو مي شمارم بي خيال مگسا برم سراغ مژي جون كه از هر مگسي برازنده تره
خوب ايول مژي جونم كه هست من نمي دونم پس كي به كاراش مي رسه . برم بهش يه عرض اندامي بكنم نه نه صبر كن ببينم اگه ازم عكس بخواد چي از كجا براش عكس بيارم
امممممممممممممممممممم يهو ياد عكس ديروز افتادم دنبال پوشه مورد نظر كشتم
چرا نيست حتما بازم حيدري گذاشته تو كشوي ميزش
اخ جون پيدا كردم
يه بار ديگه عكسو نگاه كردم و سريع اسكنش كردم
مژگان - دينگ دينگ سلام هاني جون چطوري؟
-واي سلام به رروي همچو ماهت
مژگان - عزيزم هنوز عكستو برام نفرستادي
-جيگرم تحمل كن الان برات سندش مي كنم-رسيد مژي جون
مژگان - واي این تويي
-نه عمه امه خوب خودمم ديگه
مژگان - هاني جون چه جيگري هستيا
-قربونت به شما كه نمي رسم
مژگان - هاني هاني كي ببينمت
-به همين زوديا ولي عزيزم من يه سفركاري دارم برم برگردم ميام به ديدنت
مژگان - واي كجا مي خواي بري سفر هاني جون
- المان اتيش
مژگان - -اوه خداي من پس من بي صبرانه منتظرم تا تو برگردي
- منم بي صبرانه منتظرم تا ملكه زيبايي هامو از نزديك در اغوش بگيرم
مژگان - واي هاني تو خيلي رومانتيكي
-مي دونم عزيزم
مرده بودم از خنده بيچاره خبر نداشت خفن سر كاره
خدايشم طرف خيلي قيافش ناز بود استغفرالله. دختر بگو جاي برادري ايشون خيلي ناز بودن اره اره همون
سرمو انداخته بودم پايين و با مژي در حال دل و قلوه دادن بودم
اهم اهم ببخشيد خانوم
هنوز سرم پايين بود
-بله كاري داشتيد ؟
بله راستش
-اگه با اقاي حيدري كار داريد هنوز نيومدن. اگه كار ديگه ای هم داريد بنده در خدمتم
نه نه من در خدمتتون نيستم چون تا اقاي حيدري نباشن نمي تونم پرونده به كسي تحويل بدم چون بايد امضاي ايشون باشه
شما هميشه با مخاطبتون همينطوري حرف مي زنيد؟
- چطور مثلا
اينطوري كه اصلا بهش نگاه نمي كنيد
تازه رسيده بودم به اوج سر كار گذاشتن مژي ولي طرف هم حرف حساب مي زد پس با يه بوس باي از مژي خداحافظي كردم و سرمو اوردم بالا
يا قمر بني هاشم
من كه اينو اسكن كردم چرا الان تو فضاست
سريع به عكس دم دستم نگاه كردم و بلافاصله به اون
صدام شروع كرده بود به لرزيدن
-شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من كه چند بار خودمو معرفي كردم يعني نشنيديد
چرا چرا (نبايد متوجه خنگ بودنم مي شد پس به ناچار گفتم چرا چرا)
-بفرمايد امرتون
شما حالتون خوبه خانوم
-بهتر از این نميشه(واي اگه مژي اينو اينجا ببينه كارم تمومه چه ابرو ريزيه ميشه)
-نگفتيد اينجا چيكار داريد؟
برگه ای رو به طرف گرفت
این حكم منه از امروز من به جاي اقاي حيدري اينجا مشغول به كار مي شم
-پس اقاي حيدري چيه؟
ايشون بازنشست شدن
-چيييييييييييي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟
اوه معذرت مي خوام نمي خواستم ناراحتتون كنم مگه نمي دونستيد ؟
از خوشحالي تو ابرا بودم نمي دونستم حالا تو این ابرا چيكار كنم اصلا كدوم طرفي پرواز كنم خدا كنه با هواپيما تصادف نكنم
من وحيد دادگر هستم و شما؟
-منم دباغ هستم
دادگر- خيلي خوشوقتم خانم دباغ
اه چه لفظ قلمم حرف مي زنه
منم بايد يه جوري حرف بزنم كه بفهمه منم ادم حسابيم
- منم از ديدار حضرتعالي بسيار مفتخر و خرسندم
اوه اوه چه چيزي گفتم الان بابام تو قبر بهم افتخار مي كنه
-خوب بفرمايد. اتاق قابل داري نيست شما بشينيد من كارتونو بگم
ديدم داره با خنده و تعجب نگام مي كنه
-چرا وايستادين؟
دادگر- خانوم دباغ شما برگه رو كامل خونديد
- بله چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
دادگر- خوب توش نوشته من مسئول اينجام و همه كارا زير نظر منه
يه ابرومو بالا انداختم و كمي لبمو كج كردم و زير چشمي به برگه نگاه كردم
چي. يعني سه سال من اينجا كار كردم و جون كندم همش كشـــــــــك
این انصاف نيست این دور از مردونگي دور از جوانمرديه
حالا بايد يه چالغوز از راه نرسيده بشه رئيس من
-خوب كه چي؟ حالا مسئولي كه مسئول باشيد من كه جلوتونو نگرفتم بشنيد و مسئول بودنتونو به رخ بكشيد .
دادگر- ببخشيد منظور من از این حرفا این بود كه شما جاي من نشستيد
- بله اقا؟
ای روزگار ای فلك این ميز هم به من وفا نكرد ديديد چطور منو از عرش به فرش رسوندن
يه زري براي خودت مي زني ها كي توي گربه تو عرش بودي كه حالا بياي رو فرش
پاشو پاشو به تو شانس و خوشي و از این چرت و پرتا نيومده
با ناراحتي از جام بلند شدم و اونم با قدماي اروم به ميز نزديك شد
تازه فهميدم هنوز ON هستم و خارج نشدم واي عكسشم كه اونجاست
قببل از نزديك شدنش به ميز داد زدم نهههههههههههههههههههههههه هههه
طرف ده متر پريد بالا از ترس رنگش پريده بود و دستش رو قلبش بود
دادگر- چيزي شده خانوم دباغ
-واي نه يعني اره
دادگر- چي شده چرا داد مي زنيد خانوم دباغ
-شما سر جاتون وايستيد و اصلا تكون نخوريد
طرف حسابي گيج شده بود سريع خودمو به پشت ميز رسوندم نمي تونستم با مو س كار كنم چون حسابي سه مي شد پس تنها راهش خاموش كردن ناگهاني كيس بود و البته برداشتن عكس .
هنوز با تعجب داشت نگام مي كرد خم شدم و دستموگذاشتم رو عكس و با ارنجم دكمه كيسو فشار دادم
مثلا كه كاملا اتفاقي باشه ولي هرچي با ارنج به طرف دكمه ضربه مي زدم تاثيري نداشت
دادگر- خانوم چرا انقدر به كيس ضربه مي زنيد
- من
دادگر- نه من ؟
-اقا خواب ديدي خير باشه من كي به كيس ضربه زدم
دادگر- ببين ببين همين الان دوباره زديد
ببينيد اگه بخوام من كيسو خاموش كنم كه مرض ندارم هي ضربه بزنم
بعد دستمو گذاشتم رو دكمه و فشار دادمببينيد بخوام اينطوري خاموش مي كنم
دادگر- شما هميشه اينطوري كامپيوترو خاموش مي كنيد
-نه هميشه معمولا اكثر وقتا
دادگر- اهان
با يه لبخند پيروز مندانه از پشت ميز امدم بيرون و سر جاي هميشكيم نشستم
دستامو زير چونه زدم و به تازه وارد زل زدم
مثل عكسش بود .هنوز عكسش تو دستم بود كه ديدم پرونده روي ميزو برداشت هموني كه عكسو از توش برداشتم
-با اون پرونده چيكار داري؟
دادگر- هيچي دارم نگاش مي كنم
-اره خيلي خوبه براي اول كار اگه مي خواي فرد موفقي باشي پس خوب نگاش كن
با تعجب بهم نگاه كرد
-شما براي این كار خيلي جونيد
دادگر- بله؟
اخه شما را براي چي براي این كار انتخاب كردن؟ نه تجربه ای داريد نه مي دونيد بايگاني چيه ؟
دادگر- يكي از دوستان منو معرفي كرد
-انوقت مدرك تحصيليتون چي؟
دادگر- مدرك شما چيه خانوم دباغ؟
شونه هامو بالا انداختم و راست سر جام نشستم و با افتخار و اقتدار كامل گفتم
سيكل اقا
چنان زد زير خنده كه انگار بهترين جك سالو شنيده باشه
- چتونه اقا مگه مدركم چشه؟
دادگر- هيچيش نيست خانوم معذرت مي خوام ولي وقتي شما مدرك درست و حسابي نداريد براي این كار انتظار داريد منم داشته باشم
-يعني شما هم سيكل داريد
دادگر- نه من يه سر و گردن از شما بالاترممن ديپلم دارم
-این يعني يه سر و گردن
دادگر- اگه بخوايد مي كنيم نيم سر و گردن
- مي دونستيد خيلي بي مزه اید
فقط خنديد و سيتمشو روشن كرد تا بالا بياد پرونده روي ميزو دوباره زيرو رو كرد
دادگر- خانوم دباغ تو این پرونده بايد يه عكس باشه ولي نيست شما نمي دونيد این عكس كجا مي تونه باشه
-من من از كجا بايد بدونم كه بايد كجا باشه حالا چه عكسي توش بوده؟
به چشام خير شد
( من كه عقلم زياد نمي كشه ولي فكر كنم این خيره شدن يعني خودتي .
راستش وقتي مي گن خودتي رو من خوب نمي فهمم يا معنيش این كه خر خودتي يا گيج خودتي من كه از دوتا معنيش استفاده مي كنم
به قول دبير ادبيات ايهام و از معني دورش بيشتر استفاده مي كنم يعني ميشه همون خر خودتي .با اينكه ادبياتم خوب بود ولي نمي دونم چرا نمره ادبياتم هميشه زير 10 بود بگذريم
درباره این سایت